دست نوشته های من

دوست دارم همیشه خوب باشم

پرسیدم..... ،
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با کمی مکث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
وبدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار وترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .


پرسیدم ،
آخر .... ،
و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..


داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ...
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،
آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..
مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :
زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،
فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ،
زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست
دو چیز را همیشه فراموش کن:
خوبی که به کسی می کنی
بدی که کسی به تو می کند


دنیا دو روز است:
یک با تو و یک روز علیه تو
روزی که با توست مغرور مشو و روزی که علیه توست مایوس نشو. چرا که هر دو پایان پذیرند.

به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش نگاه ندارد
به دستانت بیاموز که هر گلی ارزش چیدن ندارد
به دلت بیاموز که هر عشقی ارزش پرورش ندارد

در دنیا فقط 3 نفر هستند که بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را بر طرف میکنند، پدر و مادرت و نفر سومی که خودت پیدایش میکنی، مواظب باش که از دستش ندهی و بدان که تو هم برای او نفر سوم خواهی بود.

چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده میکنی؟ مانند تیری زهرآلود یا آفتابی جهانتاب، زندگی گیر یا زندگی بخش؟

بدان که قلبت کوچک است پس نمیتوانی تقسیمش کنی، هرگاه خواستی آنرا ببخشی با تمام وجودت ببخش که کوچکیش جبران شود.

هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یکی ندان، همه اینها اجزاء کوچکتر عشق هستند نه خود عشق.

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱ساعت٤:٥۱ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()

ما خدا را گم میکنیم.........در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد.........
خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست......تا به حال چند بار خوشی هایت را ارام و بی بهانه به او گفته ای؟
تا به حال به او گفته ای که چه قدر خوشبختی؟؟؟؟؟ که چه قدر همه چیز خوب است؟؟؟؟ که چه خوب که او هست ؟؟؟
خدا همراه همیشگیه سختی ها و خستگی های ماست
زمانی که خسته و درمانده به طرفش میرویم ،خیال میکنیم تنها زمانی که به خواسته ......ی خود برسیم او ما را دیده و حس کرده
اما .......... گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه ی او به ماست
خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد
به عشق ایمان دارم حتی اگر ان را حس نکنم
به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد..
تا خدا هست جایی برای نا امیدی نیست

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱ساعت٤:٢٩ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:...

مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱ساعت٤:٢٢ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()

روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند. 
بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی ....

این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند ، ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط یک دینار به آنها داد ، حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست ؟ 

بهلول گفت: مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده پرداخت نمودم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شماها ادب و رعایت مشتری های خود را بنمایید.

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱ساعت٤:٠٠ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()

مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود،هیچ گاه شاد نبود.او خدمتکاری داشت که ایمان درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:
((ارباب،آیا حقیقت دارد که خداوندپیش از بدنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟))
او پاسخ داد:((بله))
 خدمتکار پرسید:....

((آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آنرا همچنان اداره می کند؟))

ارباب دوباره پاسخ داد:((بله))

خدمتکار گفت:

((پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آنرا ادره کند؟))

                    ....................................................
به او اعتماد کن ، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند

به او اعتماد کن ، وقتی که نیرویت کم است

به او اعتماد کن ، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی

اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود...

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱ساعت۳:٥٧ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()

روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک را...

به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت. بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند. پسر بچه رو به مرد کرد و گفت: «از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم» مرد در جواب گفت: «احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد!»

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱ساعت۳:٥۳ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()

من که کلی حال کردم با این جواب.................
دختر برای حل مسئله استاد رفت پای تخته; لبه چادرش روی زمین کشیده میشد

پسر یه چشم...ک به دختر پشت سری انداخت روشو برگردوند و با نیشخندی گفت: بچه ها به شریفی بسپریم لازم نیس امروز کلاس رو جارو بزنه (خنده کلاس)…
دختر خیلی جدی و آروم برگشت و رو به پسر گفت:
پس کی میخواد تو رو جمع کنه!؟

همون صداها این بار بلندتر خندیدن!!


+نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱ساعت۱:۳٧ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()

دلت را بتکان. غصه‌هایت که ریخت، تو هم همه را فـراموش کن
دلت را بتکان! اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین، بگذار همان جا بماند
فقط از لابه‌لای اشتباهایت، یک تجـربه را بیرون بکش
قاب کن و بـزن به دیوار دلت.
دلت را محکم‌تر اگر بتکانی تمام کینه‌هایت هم می‌ریزد
تمام آن غم‌های بزرگ، و همه حسرت‌ها و آرزوهایت
حالا آرام‌تر، آرام‌تـر بتکان! تا خاطره‌هایت نیفتد
تلخ یا شیـرین، چه تفاوت می‌کند ؟
خاطره، خاطره... است. باید باشد، باید بماند ....
کافی است ؟
نه هنوز دلت خاک دارد. یک تکان دیگـر بس است!
تکاندی ؟
دلت را ببین! چقدر تمیـز شد ... دلت سبک شد؟
حالا این دل جای اوست
دعوتش کن!
این دل مال اوست
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا
و حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجـربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطـره
مشتی خاطـره و یک او

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳٠ساعت۱:۱٦ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبررسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!
سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشورانتخاب گردد. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد رازپیروزی اش را پرسید. استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود، و سوم اینکه راه شناخته شده مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دست نداشتی!
یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی.راز موفقیت در زندگی ، داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از "بی امکانی" به عنوان نقطه قوت است

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳٠ساعت۱:٠٩ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()

شهری بود که در آن، همه چیز ممنوع بود.
و چون تنها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک بود، اهالی ‌شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با باری الک دولک می‌گذراندند.
و چون قوانین ممنوعیت نه یکباره بلکه به تدریج و همیشه با دلایل کافی وضع شده بودند، کسی دلیلی برای گلایه و شکایت نداشت و اهالی مشکلی هم برای سازگاری با این قوانین نداشتند.
سال ها گذشت. یک روز بزرگان شهر دیدند که ضرورتی وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد و جارچی‌ها را روانة کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که می‌توانند هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند.
جارچی ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراکز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند:”آهای مردم! آهای ... ! بدانید و آگاه باشید که از حالا به بعد هیچ کاری ممنوع نیست.”
مردم که دور جارچی ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراکنده شدند و بازی الک دولک شان را از سر گرفتند.
جارچی ها دوباره اعلام کردند: “می‌فهمید! شما حالا آزاد هستید که هر کاری دلتان می‌خواهد، بکنید.”
اهالی جواب دادند: “خب! ما داریم الک دولک بازی می‌کنیم.”
جارچی ها کارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند که آنها قبلاً انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند.
ولی اهالی گوش نکردند و همچنان به بازی الک دولک شان ادامه داند؛ بدون لحظه‌ای درنگ.
جارچی ها که دیدند تلاش شان بی‌نتیجه است، رفتند که به اُمرا اطلاع دهند.
اُمرا گفتند: ”کاری ندارد! الک دولک را ممنوع می‌کنیم.”
آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و همة امرای شهر را کشتند و بی‌درنگ برگشتند و بازی الک دولک را از سر گرفتند.

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت٢:٠٧ ‎ق.ظتوسط مهدی | نظرات ()

روزی پلنگی وحشی به دهکده حمله کرده بود. شیوانا همراه با تعدادی ازجوانان برای شکار پلنگ به جنگل اطراف دهکده رفتند.


اما پلنگ خودش را نشان نمی داد و دائم از تله شکارچیان می گریخت. سرانجام هوا تاریک شد و یکی از جوانان دهکده با اظهار اینکه پلنگ دارای قدرت جادویی است و مقصود آنها را حدس می زند خودش را ترساند و ترس شدیدی را بر تیم حاکم کرد.

شیوانا با خوشحالی گفت که زمان شکار پلنگ فرا رسیده است و امشب ...

حتما پلنگ خودش را نشان می دهد . ازقضا پلنگ همان شب خودش را به گروه شکارچیان نشان داد و با زخمی کردن جوانی که به شدت می ترسید ، سرانجام با تیر های بقیه از پا افتاد.

یکی از جوانان از شیوانا پرسید:

”چه چیزی باعث شد شما رخ نمایی پلنگ را پیش بینی کنید؟ در حالی که شب های قبل چنین چیزی نمی گفتید!؟”

شیوانا گفت:

” ترس جوان و باور او که پلنگ دارای قدرت جادویی است باعث شد پلنگ احساس قدرت کند و خود را شکست ناپذیر حس کند. این ترس ها و باورهای ترس آور و فلج کننده ما هستند که باعث قدرت گرفتن زورگویان و قدرت طلبان می شوند.
پلنگ اگر می دانست که در تیم شکارچیان کسانی حضور دارند که از او نمی ترسند هرگز خودش را نشان نمی داد!”

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت٢:٠٤ ‎ق.ظتوسط مهدی | نظرات ()

مردی با همسرش در خانه تماس گرفت و گفت :”عزیزم از من خواسته شده که با رییس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم” ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود. این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی را که منتظرش بودم بگیرم .لطفا لباسهای کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن. ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه بر خواهم داشت .راستی اون لباس راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار!!
زن با خودش فکر کرد که این مساله کمی غیر طبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد . هفته بعد مرد به خانه آمد. کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب و مرتب بود. همسرش به او خوش آمد گفت و پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟؟
مرد گفت :بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا‘ چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم. اما چرا اون لباس راحتی را که گفته بودم برایم نذاشته بودی؟؟
جواب زن خیلی جالب بود: زن جواب داد: لباس راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.!!
نتیجه اخلاقی:هیچ وقت به زنها دروغ نگو


+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت٢:٠۱ ‎ق.ظتوسط مهدی | نظرات ()

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٥ساعت٢:٥٥ ‎ق.ظتوسط مهدی | نظرات ()

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٥ساعت٢:٥٠ ‎ق.ظتوسط مهدی | نظرات ()

 


 

آه, ای الهه ی ناز, با دل من بساز..... صدای "آکاردئون زن"  خیابانی باز در کوچه پیچیده بود؛ نسیم ملایم؛ پرده توری شیری رنگ پنجره را تکان تکان می‌داد؛ آکاردئونی  جوان؛  با صدای بم و غم انگیزی که داشت همیشه همین آواز را می‌خواند. بلاتکلیف خواب و بیداری بـــود!  نمی‌فهمید خواب است یا بیدار؛  صدای آکاردئون با هر حرکت پرده توری؛ مثل یک مــه سفید داخل اطاق می‌آمد:  کین غم جانگـــداز؛ برود ز بــرم...    در خیال می‌دید: مـادر مثل همیشه  می‌رفت از ظرف های چینی و گلدار روی میز  چند تا شیرینی و میـوه  بر می‌داشت و می‌گذاشت توی کیسه و یک اسکناس هم می‌گذاشت  کنارش و می‌رفت کنار پنجره؛ با خوشروئی صدا می‌زد: پسر جون؛ آکاردئونی!!.... و اول کیسه را تکان می‌داد  و بعد پائیـن می‌انداخت؛ جلوی باغچه ی کوچه؛ که شیرینیها  خرد نشوند.

آکاردئونی؛ همیشه به این پنجره نگاه می‌کرد و می‌دانست که این پرده کنار می‌رود  و این زن؛ این مادر بزرگ؛ این مادر؛ پیدایش می‌شود. به همان وسط های آواز که می‌رسید مادر پیدایش می‌شد. کیسه را  از جلوی باغچه بر می‌داشت و با صدای بلند می‌گفت: دستت درد نکنه مــادر.
 و مادر مثل همیشه با خنده می‌گفت: حالا بزن! و آکاردئونی می‌گفت:  تولدت مبارک را؟؟؟
و مادر می‌خندید و می‌گفت: بزن؛ تولــد بزن  مـادر؛ تـولـدت مبارک بـزن. شــاد بـزن بچـه ها  برقصند..!
صدای آهنگ آکاردئونی هنوز می‌آمد؛ یـک نـفس الهه ناز را می‌خواند.... چرا قطع نمی‌کرد؟؟ چرا تمامش نمی‌کند؟؟؟؟

خواب آلود و گیج خوران بلند شد و رفت  به سمت پنجره؛ پسر جوان زیر پنجره ایستاده بود و یک نفس"الهه ناز" را  می‌زد و می‌خواند. پرده را کنار نزد؛ از لای سوراخهای پرده توری پسرک را نگاه می‌کرد. صدای مادر را شنید که می‌گفت: مادر بگو؛ تولد بزنه؛ دلم باز بشه.! توی رختخواب بود؛ مریض بود! جان نداشت خودش راه برود و پرده را کنار بزند و کیسه خوراکی و پول را بیندازد. هر کسی که پرده را کنار می‌زد و کیسه را می‌انداخت می‌گفت: آکاردئونی؛  مادر اینو برات داد؛ بیا بردار!  آکاردئونی می‌گفت: دستش درد نکنه! براش تــولد بزنم؟؟؟
اما امروز یکریز؛ الهه ناز می‌زد؛ قطعش هم نمی‌کرد؛ از زیر پنجره هم نمی‌رفت  کنار.  همینطور از لای تور پنجره نگاهش می‌کرد. آکاردئونی همینطور به پنجره نگاه می‌کرد و می‌زد.........این همه بی وفایی ندارد ثــــمــــــر.......  نگاهش را از پنجره بر نمی‌داشت....
چرا نمی‌رفت؟ چرا تمامش نمی‌کند.........     به خدا اگر از من نگیری خبر, نیابی اثرم.......

پرده را کنار زد وقتی خم شد تا آکاردئونی  او را ببیند؛ احساس کرد از روی صورتش قطرات اشکی که مثل سیل می‌آمد روی سر پسرک پاشید.  آکاردئونی نگاهش کرد. خواندن را قطع کرد؛ اما هنـــوز  آهنگ را با آکاردئون می‌زد. فقط نگاه می‌کرد و "الهه ناز" را میزد. آهنگ که تمام شد؛ آکاردئون  زدن را قطع کرد؛  دو تا دستش را گذاشت روی صورتش و با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن. با صدای بلنـد مثل آواز خـوانـدنش. همسایه های آپارتمانهای روبرو همه از پنجره نگاهشان می‌کردند.  
 از قاب پنجره که پائین را نگاه می‌کرد؛ پسرک آکاردئونی و باغچه و همسایه ها را؛ همه را خیس می‌دید. دیگر تحمل نکرد و آمد تو؛ بی حال و حس افتاد روی  تخت و همینجور مثل چشمه؛  اشکی بود که از  چشمها و صورت روی گردنش و لباسش می‌ریخت. هنوز بوی مادر در خانه بود؛ صدایش را در ذهنش شنید: مادر گریه نکن؛ بخند؛ شاد باش.
  باز صدای آکاردئون زیر پنجــره  بلنــد شد؛ با شور و حــرارت و قدرت. بسیار؛ بسیار؛ بسیار؛ بلندتر و شــادتــر از همیشـه..... اول صدای آهنگ با آکاردئون تمام کوچه را پر کرد و بعد صدای پسر جـوان از لای سوراخهای پرده توری پنجره.....:
تــولد؛ تــولد؛ تولــدت مبــارک
مبــارک؛ مبــارک؛ تــولدت مبــارک .....

نویسنده: مینا یزدان پرست


+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٥ساعت٢:۳۱ ‎ق.ظتوسط مهدی | نظرات ()