دست نوشته های من

این دست نوشته ها از دل باید به دل بشینه

عذر خواهی

سلام دوستان

امیدوارم خوب باشید

من یک عذرخواهی به همتون  بدهکارم بابت این تاخیره چندساله.

انشالله از این به بعد مثل قبل فعالیت خودم رو شروع میکنم

به امید دیدار

[ ۱۳٩٤/۳/۱٠ ] [ ٧:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مهدی ]

[ نظرات () ]

سلسله مطالب من 21

نمیدوم چرا این روزا دلم گرفته و احساس میکنم که ....
 

نمیدونم برا این ...... چی بگم و جاش چی بزارم؟؟؟؟؟؟
 

تمام وجودم شده پر از ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 

اگه اشتباه نکنم هر سال همچین موقعه هایی اینجوری میشم
 

فکر کنم چونکه میبینم داره یکسال از زندگی و عمرم میگذره و هنوز
هیچکاری برا خودم و آیندم نکردم اینجوری میشم.
 

امیدوارم فرداها از این حالت های خودم پشیمون نشم
 

یادش بخیر کودکی هیچوقت اینجوری نمیشدم
 

دم عید حالم و احوالم از همیشه بهتر بود
 

ولی هر چی بزرگتر میشم بیشتر دارم غرق میشم
 

چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


 

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی ]

[ نظرات () ]

شعر عاشقانه ی جبران خلیل جبران

آنگاه المیترا گفت:با ما از عشق سخن بگوی.

پیامبر سر بر آورد و نگاهی به مردم انداخت’ و سکوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدایی ژرف و رسا گفت:
هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید’
هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید’
و هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید.
هر چند دعوت او رویاهای شما راچون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند.
زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد ‘ به صلیب نیز میکشد.
و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند.
و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظریف ترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می کند .
همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان می دهد.
عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می کند.
آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد.
و سپس به غربال باد دانه را از کاه می رهاند.
و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.
سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید.
و بعد از آن شما را بر آتش می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.

عشق با شما چنین رفتارها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید.و. بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزیی از آن شوید.

اما اگر از ترس بلا و آزمون’ تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید ‘
خوشتر آنکه عریانی خود بپوشانید.
و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید.
به دنیایی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست’
جایی که شما می خندید اما تمامی خنده ی خود را بر لب نمی آورید.
و می گر یید اما تمامی اشکهای خود را فرو نمی ریزید.

عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.
و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.
عشق نه مالک است و نه مملوک.
زیرا عشق برای عشق کافی است.

وقتی که عاشق می شوید مگویید:” خداوند در قلب من است.” بلکه بگویید ” من در قلب خداوند جای دارم.”

و گمان مکنید که زمام عشق در دست شماست ‘ بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته بیند حرکت شما را هدایت می کند.

عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد.

اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید’
آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.
آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.
آرزو کنید که زخم خورده ی فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد.
آرزو کنید سپیده دم بر خیزید و بالهای قلبتان را بگشایید
و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.
آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید.
آرزو کنید که شب هنگام به دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید.
و به خواب روید. با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.

 

از کتاب ‹پیامبر› اثر ارزنده ی جبران خلیل جبران
ترجمه ی دکتر حسین الهی قمشه ای

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱٢ ] [ ٦:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی ]

[ نظرات () ]

 

سلام.
حال همه ی ما خوب است.
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند.
با این همه عمری اگر باقی بود٬
طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
و نه این دل ناماندگار بی درمان…
تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود
میدانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لااقل حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟
راستی خبرت بدهم خواب دیده ام
خانه ای خریده ام
بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار
هی بخند
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت.
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد.
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد،
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت مینویسم:
حال همه ی ما خوب است،
اما تو باور نکن.

[ ۱۳٩۱/٩/٩ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مهدی ]

[ نظرات () ]

 

[ ۱۳٩۱/٧/٢٢ ] [ ۳:٤٧ ‎ق.ظ ] [ مهدی ]

[ نظرات () ]

حسین اینچنین میگفت

از آجیل سفره عید چند پسته ی لال مانده است!


آنان که " لب " گشودند خورده شدند!


دندان ساز راست می گفت: پسته ی لال " سکوتش " دندان شکن است!...


[ ۱۳٩۱/٧/٢٢ ] [ ۳:٢٤ ‎ق.ظ ] [ مهدی ]

[ نظرات () ]

میگن وصیت نامه زنده یاد حسین پناهی

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم. بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید. به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم! ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند. عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است. بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم. کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد! مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند. روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست. دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید! کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند. شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید. گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد. در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند. از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم


[ ۱۳٩۱/٧/٢٢ ] [ ۳:۱٦ ‎ق.ظ ] [ مهدی ]

[ نظرات () ]

سلسله مطالب من 20

مسافرت خوبی بود

با تمام سختی ها و خوشی ها وبدی ها و خوبی هاش بلاخره تموم شد و من با کوله باری از خاطرات خوب و سخت و دستی پربرگشتم به شهر خوبم

شهر خوبم آبادان

ولی وقتی از آبادان دور میشم تازه قدرش رومیدونم و به خودم میام که اصرارهای من به پدرم بیخوده برای کوچ کردن از شهر  عاشقان.

خداییش بدون اقراغ بگم که هیچ جا آبادان نمیشه و هیچ کس آبادانی البته عذرمیخوام که اینو میگم و قصد توهین به هیچ شهری و هیچ کدوم از هموطنان عزیزم و دوستان خوبم رو ندارم .

مطمئنم که این حس منو هرکدوم از شماها به شهر خوبتون و همشهریاتون دارین.

منم به نوبه خودم دلتنگی و حرف دلمو نسبت به شهرم و مردمش زدم.

به قول خواننده خوش صدای خطه خونگرممون آقای فرزاد دزدمه : آبادان دوستت داروم با آب شورت.

[ ۱۳٩۱/٧/٢ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی ]

[ نظرات () ]

سلسله مطالب من 19

نمیدونم چطور این حس رو توصیف کنم

یه حال عجیبی داره

تا وقتی تو موقعیتش نیافتی نمیتونی لمسش کنی

وقتی متوجه میشی که چقدر ازش دور بودی در حالی که اون در هر لحظه کنارت بوده و حواسش شش دانگ به تو هست که مبادا یه وقتی تو زندگیت کم بیاری و درمونده شی تازه اونجاست که میفهمی چقدر از خودت دور شدی و تو این چند سالی که از عمرت میگذشته خودت رو به غیر از اون مشغول کردی.

آره

وقتی لمسش میکنی !!!

لذت میبری از اینکه باهاش بودی و وقتت رو به بطالت نگذروندی...

لذت میبری الان دیگه یکی رو پیدا کردی که حرف هایی رو بهش بزنی که تاحالا نمیتونستی به کسی بگی...

اونم میشینه و بدون اینکه پلک بزنه و حوصلش سربره تمام حرف هاتو بشنوه وباهات هم دردی کنه.

بله ....

اینه حال کسی که تا حالا با غیر از اون دوستی کرده و الان پیداش کرده و دیگه دوس نداره از دستش بده.

خیلی مهربونه و دوستم داره

همش مثل یه مادر دست رو صورتم میکشه و نوازشم میکنه

ولی ......

من از خودم خیلی بدم میاد

که چرا تا حالا بهش توجه نمیکردم

کجا بودم تو این مدت

الان .....

تازه پیداش کردم و دوس ندارم هیچ وقت از دستش بدم.

دارم کم کم عاشقش میشم.

عاشقتم و دوستت دارم

عاشقتم

[ ۱۳٩۱/٥/٢٦ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی ]

[ نظرات () ]

دفتر عشق

تمام خنده هایم را نذر کرده ام

تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

عطر دستهایت ،

دلتنگی ام را به باد می سپارد...


"سید علی صالحی"

 

[ ۱۳٩۱/٥/٢٦ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی ]

[ نظرات () ]

سرگرمی
اگر شما از جلمه افراد باهوش هسیتدبگویید اشبتاه کجاست؟؟؟
123456789
123456789
123456789
............... ....
... ...

ادامه مطلب

[ ۱۳٩۱/٤/۱٩ ] [ ٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی ]

[ نظرات () ]

 

عجیبه همیشه میگیم آقابیا

آقابیا

آقابیا

آقابیا

آقابیا

ولی هیچ وقت کاری نمیکنیم که آقابیاد

آقا بیاد

آقابیاد

آقابیاد

آقابیاد

 

[ ۱۳٩۱/٤/۱٦ ] [ ۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی ]

[ نظرات () ]

 

شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من نگاه کن
چشم اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

 

..زنده یاد حسین پناهی ..

[ ۱۳٩۱/٤/٥ ] [ ٦:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی ]

[ نظرات () ]

 

این جایم
بر تلی از خاکستر
پا بر تیغ می کشم
و به فریب هر صدای دور
دستمال سرخ دلم را تکان میدهم

از زنده یاد حسین پناهی

[ ۱۳٩۱/٤/٥ ] [ ٦:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی ]

[ نظرات () ]

سکوت

کهکشانها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانه ام؟
...معنای این همه سکوت چیست؟
من گم شده ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟!....
کاش هرگزآن روز از درخت انجیر پائین نیامده بودم!!
کاش!

 

..از اشعارزنده یاد حسین پناهی..

[ ۱۳٩۱/٤/٥ ] [ ٦:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی ]

[ نظرات () ]